تبليغاتX
فاتح شیخ

فاتح شیخ

منصور حکمت

سرنگوني، انقلاب و سوسياليسم

نامه به حميد تقوائي و فاتح شيخ

توضيح

آنچه که ميخوانيد، نامه منصور حکمت به حميد تقوائي و فاتح شيخ در مورد متن اوليه مصاحبه اي است که حميد تقوائي با انترناسيونال، نشريه حزب کمونيست کارگري به سردبيري فاتح شيخ، در مورد شعار جمهوري سوسياليستي انجام داده بود.

موضوعات مورد نقد منصور حکمت در اين نامه و انطباق تام و تمام آن موضوعات با موضع امروز رهبري جديد حزب کمونيست کارگري را هر کس ميتواند خود قضاوت کند.

اختلاط سرنگوني با انقلاب و انقلاب با انقلاب سوسياليستي علامت ديرينه آقاي تقوائي است به شهادت اسناد، و نه تاريخ جعلي که امروز رهبري جديد حزب کمونيست کارگري سرهم کرده است، لااقل از کنگره اول اتحاد مبارزان کمونيست مورد نقد منصور حکمت بوده است.

کنه تفکر امروز رهبري جديد اين حزب نيز همين است. براي اينها سرنگوني جمهوري اسلامي مساوي انقلاب است و انقلاب مساوي سوسياليسم و از اين تناسب سياسي ميرسند به اينکه هخا، پژاک، سياست خارجي آمريکا و هر فاشيست سرنگوني طلب ديگري ميتواند به نفع آنها مردم را به خيابان بکشد. مرز محکمي با اينها ندارند. در واقعيت رهبري خط جديد حزب کمونيست کارگري يک خط ناسيوناليستي است که جناح ميليتانت تر و پيگير تر اين جنبش را تشکيل ميدهد.

اين نامه از جمله بر اين واقعيت تاکيد دارد که، همانطور که ما توضيح داده ايم، آنچه که در حزب کمونيست کارگري خواب نما شدن انقلابي آقاي تقوائي و يا به "راست چرخيدن" کورش مدرسي نيست. دعوائي ديرينه است. آنچه در حزب کمونيست کارگري رويداد دست بالا پيدا کردن سنت سياسي آقاي تقوائي بر سنتي بود که منصور حکمت مدافع و نماينده آن بود.

 

شماره: ٧٠٠٦

تاريخ: ١٧ ژوئيه ٩٩

منصور حکمت

----------

فاتح جان، حميد جان

مصاحبه را گرفتم. بنظر من اين مطلب حاوي تبيينى از مساله اوضاع سياسى و استراتژي سياسى حزب است که درج آن، نظر به اهميت موضوع و اعتبار مصاحبه شونده، به افق سياسى حزب و تلقى ما از روندهاي آتى در ايران يک قالب نامنعطف و خشک تحميل ميکند. به اين اعتبار اين مقاله عملا يک اعلام موضع نهايى روي روند عملى اوضاع سياسى بحساب خواهد آمد که بنظر من قرار مربوط به جمهوري سوسياليستى چنين قصدي نداشت. من با اين تبيين به اين دليل موافق نيستم که اوضاع آتى ايران را بشدت ساده ميکند و يک تصوير ايده آل از روندهاي آتى را بجاي کل احتمالات واقعى مينشاند و لاجرم نوعى يکجانبه نگري و انعطاف ناپذيري و حتى ساده انديشى در روش برخورد حزب ايجاد ميکند. بگذاريد توضيح بدهم.

تصوير مطلب حميد اينست. در ايران حتما انقلاب ميشود. انقلاب جمهوري اسلامى را سرنگون ميکند. طبقه کارگر، با حمايت اکثريت عظيم مردم جمهوري سوسياليستى را برپا ميکند. اين تصوير غلط نيست، چون بهرحال يکى از حالات ممکن هست. اما درست نيست، چون حالات ممکن ديگري را منتفى ميکند. نوشته، و سوال کننده، چند فرض ديگر هم دارند که جاي سوال دارد.

اينکه انقلابى در ايران شروع شده و در شرف وقوع است، اينکه حزب کمونيست کارگري با اتخاذ اين شعار انقلاب را محتوم اعلام کرده است. اينکه از اين پس ميتوان نيروها را به اردوي انقلاب و ضد انقلاب تقسيم کرد. اينکه اين انقلاب يک انقلاب همگانى است. اينکه منظور از انقلاب، انقلاب عليه رژيم اسلامى است و با سرنگونى رژيم انقلاب هم پيروز ميشود. اين مفروضات همه بنظر من جاي سوال دارد.

 ١- بنظر من سرنگونى و انقلاب به يکديگر گره نخورده اند. سرنگونى بدون انقلاب هم ممکن و محتمل است. سرنگونى ميتواند حاصل يک روند نظامى، بحران و هرج و مرج، پروسه نافرمانى سيويل و فعل و انفعالات انتخاباتى و غيره هم باشد. ميتواند حاصل پيروزي نيروهايى بجز يا علاوه بر نيروهاي انقلابى هم باشد.

بنظر من به احتمال قوي سرنگونى نه نتيجه انقلاب در ايران، بلکه يکى از لحظات شروع انقلاب در ايران خواهد بود. بنظر من انقلاب ايران با سقوط جمهوري اسلامى تازه آغاز ميشود و نبردهاي طبقاتى جدي تر بعد از آن است. بنظر من در سرنگونى خيلى ها شرکت خواهند کرد، اما در انقلاب، کارگران "اکثريت عظيم مردم" را با خود نخواهند داشت.

 

٢-  جمهوري سوسياليستى هم به انقلاب عليه رژيم گره نخورده است. بنظر من اعلام جمهوري سوسياليستى هم ميتواند حاصل پيروزي نظامى، قاپ زدن قدرت در خلاء سياسى، کودتا و هر چيز ديگري باشد. چرا که جمهوري سوسياليستى ميتواند بعنوان دولت دوره انقلابى، دوره بحران، ظاهر شود. ايجاد حکومت شورايى کارگري، پس از اعلام جمهوري، ممکن است کار سخت تري باشد. جنگ داخلى لازم داشته باشد.

تصوير حميد کمابيش تکرار پروسه انقلاب ٥٧ است. من اين را محتمل ترين حالت نميدانم. چون جناحهاي جمهوري اسلامى و نيروهاي سياسى دخيل در ايران، مجاهدين، راست غربى و کمونيستها و غيره، با يک ضربه ميدان را بدست نميگيرند و خالى هم نميکنند. قيام اينبار به احتمال قوي در اوائل انقلاب رخ ميدهد و نه اواخر آن.

برخى اظهارات در متن بيش از حد يکجانبه و بعضا نادرست است. مثلا:

٭ "در اينکه انقلاب ديگري در ايران در حال شکل گرفتن است جاي هيچ ترديدي باقى نمانده است"

بنظر من در اينکه مبارزه براي سرنگونى در ايران اوج خواهد گرفت جاي ترديد نيست. اما اينکه آيا اين به يک انقلاب ارتقاء پيدا ميکند جاي ترديد دارد. براي حميد انقلاب فرض است و سوال اين است که "انقلاب چه سيري را دنبال خواهد کرد". بنظر من يک سير محتمل اينست که کار به انقلاب نکشد، کودتا و ضد کودتا بشود. رژيم برود و مملکت وارد يک فاز پيچيده بى ثباتى سياسى و کشمکش نظامى بشود.

٭ "ما با شعار جمهوري سوسياليستى اعلام ميکنيم که در انقلابى که در راه است کارگران سرمايه داري را همراه جمهوري اسلامى دفن خواهند کرد".

ما اين را حتما ميخواهيم. اما با اين شعار چيزي راجع به حتميت در راه بودن انقلاب و اينکه کارگران چه خواهند کرد نميگوئيم، بلکه از حتميت سرنگونى و اينکه ما چه ميخواهيم حرف ميزنيم.

٭ "تکيه حزب بر اين شعار مبتنى بر حتمى ديدن وقوع انقلاب و سرنگونى رژيم است" (متن خود سوال دوم).

بنظر من خير. قرار از حتميت اوجگيري مبارزه براي سرنگونى حرف ميزند و نه انقلاب. تکيه حزب بر اين شعار، بنا به متن قرار، براي کنکرت کردن شعار حزب در متن مبارزه براي سرنگونى است.

٭ "همانطور که حزب ما انقلاب و سرنگونى رژيم را پيش بينى ميکند".

سرنگونى را پيش بينى کرده ايم، اما انقلاب را لزوما نه.

٭ "انقلاب در شرف وقوع ايران از اين اصل مستثنى نيست"

٭ "شعار جمهوري سوسياليستى در واقع بيان توده گير تر شعار حکومت کارگري در شرايط انقلابى امروز ايران است".

فکر نميکنم بشود شرايط امروز ايران را شرايطى انقلابى توصيف کرد اما شعار ما براي شرايط مبارزه وسيع براي سرنگونى است. حتى اگر انقلابى در کار نباشد.

٭ "جمهوري سوسياليستى تنها با انقلاب ميتواند برقرار شود چون رژيم ايران با زبان خوش کنار نميرود".

انقلاب تنها آلترناتيو "زبان خوش" نيست. رژيم ايران بايد با قهر سرنگون شود. اما هر قهري لزوما انقلاب نيست.

٭ "در اين انقلاب طبقه کارگر تنها نيست. اکثريت عظيم جامعه يعنى زنان، جوانان و بخشهاي وسيعى از اقشار محروم شهري در اين انقلاب کنار کارگرانند"

در کدام انقلاب؟ در نبرد براي سرنگونى شايد اين تصوير درست باشد (هرچند جوانان و زنان هم تقسيم خواهند شد) اما در انقلاب براي تبديل "رژيم اسلامى به آخرين رژيم سرمايه داري"، اتفاقا بنظر من کارگران اکثريت عظيمى را همراه خود نخواهند داشت.

خلاصه کلام، اين مطلب راجع به محتوميت انقلاب است و شعار جمهوري سوسياليستى را از آن نتيجه ميگيرد. مطلوبيت انقلاب، وحتى محتمل بودن آن، يعنى واقعى بودن احتمال آن، خيالى نبودن آن در ايران امروز، ميتواند موضع حزب باشد. اما حتمى دانستن انقلاب موضع رسمى ما نبوده است و بشدت دست و بال سياسى ما را ميبندند و ما را به يک سير از ميان چندين سير محتمل ميخکوب ميکند.

بنظر من، و بنا به متن قرار، بايد شعار را به مبارزه براي سرنگونى ربط داد و براي انقلاب از سر مطلوبيت آن براي ما و مردم تبليغ کرد. ايده حتمى بودن، تا چه رسد به در حال وقوع بودن، آن بنظر من درست نيست. لااقل قرار مصوب ما اين نيست. چنان تبيينى احتياج به يک قطعنامه اوضاع سياسى دارد که حتميت انقلاب را نشان داده باشد.

اگر حميد در بحث جداگانه اي درباره سير محتمل اوضاع از نظر خودش حرف بزند، همه اينها را ميشود چاپ کرد. اما اين تبيين در توضيح يک قرار مهم جديد، به معنى تصويب اين تبيين بعنوان خط رسمى است. و اين بنظر من اشکال دارد.

نکات ديگر:

٭ بيان سوال ٣ بنظر من خوب نيست. از اول مصاحبه شونده را در يک موضع تدافعى قرار ميدهد تا با هزار زحمت از خود و حزب رفع شبهه کند. حميد هم زيادي يادآوري کرده است که سوسياليسم ما با نوع روشى و چينى فرق دارد. بيشتر يک نگرانى خود ما را منعکس ميکند. شايد يک حالت اثباتى تر و کمتر مچگيرانه تر در سوال، جواب روشنگرانه تر و محکم تري را باعث بشود.

٭ پاسخ سوال ٥ ناقص است. علاوه بر بحث انقلاب که اشاره کردم، گمان ميکنم سوال کننده در مورد رابطه سرنگونى با مبارزات جاري و اصلاح طلبانه و شايد اقتصادي و اتصال حلقه به حلقه از امروز تا آن روز هم پرسيده است. اين وجه سوال پاسخ نگرفته.

خسته نباشيد.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 12:6  توسط فاتح شیخ   | 

سمينار دوم فاتح شیخ

انجمن مارکس – حکمت لندن
يکشنبه ٩ آوريل  ٢۰۰٦ ساعت ١ بعد از ظهر 
فاتح شيخ سمينار دوم   لنين و تئوری انقلاب

آدرس:
Gray’s Inn Road, WC۱, London
Tube: Russel Square/ Kings Cross
Bus: ۱۷, ۴۵
 
لطفا از آوردن کودکان زير ١٦ سال خودداری کنيد
ورودی: ۵ پوند
 
برای اطلاعات بيشتر با نسرين جلالی مدير انجمن مارکس - حکمت تماس بگيريد:
تلفن: ۰۷۷۰۸۱۲۵۹۹۳
ايميل:
marx.hekmat@gmail.com
http://www.marxhekmatsociety.com

 
 


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 12:18  توسط فاتح شیخ   | 

 

فاتح شیخ

fateh_sh@yahoo.com

بنی صدر و معمای "روشنفکری دینی"

در حاشیه دفاع بنی صدر از "روشنفکری دینی"

از نظر بنی صدر، "عصر روشنفکری دینی" به پایان نرسیده و نخواهد رسید. او وظیفه عمومی "روشنفکری دینی" را: "بازگرداندن دین به فطرت خویش که بیان آزادی است"! و در قلمرو اسلام، دفاع از "اسلام میانه رو و وسط" در برابر "اسلام سنتی" قلمداد میکند (ابوالحسن بنی صدر: پایان عصر روشنفکری دینی؟).

امروز همه می بینند که"اسلام سنتی" یا جنبش اسلام سیاسی و در راس آن رژیم جانیان اسلامی حاکم بر ایران، برای گسترش حاکمیت و نفوذش از بمب انتحاری تا بمب اتمی، از به خیابان آوردن دستجات باند سیاهی و به آتش کشاندن سفارتخانه ها به خاطر کاریکاتور محمد تا تهدید علنی به سربریدن در خیابانهای لندن تا یادآوری فتوای قتل سلمان رشدی و غیره، از هیچ شکلی از اشکال ارعاب و ترور، ابا ندارد. در این شرایط، بنی صدر، فعال جناح دیگر اسلام سیاسی، بیهوده تلاش دارد یک سیمای پرعطوفت، خوش رنگ و بو و آزادیبخش از آن ترسیم میکند و برای گذاشتن نام مقبولی بر سهم خدمت خود به ارتجاع دینی، واژه مدرن "روشنفکر" را چون شبکلاهی بر سر این توحش قرون وسطائی میکشد!

"روشنفکری دینی"، یک ناهمخوانی تاریخی و یک تناقض در بیان است. این ترکیب متناقض، در زبان مردم عادی در ایران با تعبیر "کوسه ریش پهن" تصویر میشود. نمیتوان همزمان هم روشنفکر بود و هم دینی! روشنگری و روشنفکری بازتاب ذهنی دوره معینی از پیشرفت تاریخی در اروپاست که نقد دین و فرارفتن از تحجر اندیشه دینی یک محصول فکری مهم آن بود. معنی این دو کلمه در دوره ما، جز دفاع مذهبیون "تحصیلکرده" از نقش دین در تحکیم یوغ بردگی معنوی و فکری بشریت معاصر، جز تلاش برای انطباق دین با تحولات اقتصادی و سیاسی دوران سرمایه داری و گسترش سهم کاهش یافته آن در روبنای سیاسی و ایدئولوژیک جهان معاصر چیز دیگری نیست.

این کار در اروپا، که دین حدود دو قرن است از زین قدرت به زیر کشیده شده، چندان آسان نیست. بدنبال بن بست اجتماعی و ایدئولوژیک لیبرالیسم و با افول جنبشهای رادیکال (جنبش مه ١٩٦٨، جنبش حقوق مدنی، جنبش فمینیستی و ...) و همچنین در عین حال، عروج اسلام سیاسی در خاورمیانه، بخشی از مذهبیون تحصیلکرده طبقات حاکم در غرب و شرق هر دو، متوجه قلمرو نفوذ و فعالیت این جنبش ارتجاعی شدند و امید بستند که پاسخ بن بست ایدئولوژیک و بحران هویتی شان را در "احیای اسلام" پیدا کنند. کسب فیض میشل فوکو از محضر خمینی و بنی صدر بعد از روی کار آمدن جمهوری اسلامی (که بنی صدر در نوشته اش به آن اشاره دارد) یک نمونه گویای این توجه روشنفکران شرقزده غرب به اسلام و احیای نوعی ایدئولوژی دینی متعرض است. خود این "توجه" فکری هم البته محصول فکری یا جنبه فکری سلطه جناح راست بورژوازی جهانی (ریگانیسم و تاچریسم) بر حیات اقتصادی، سیاسی غرب و مشخصا محصول سیاست استفاده از اسلام در برابر شوروی و در برابر "خطر" چپ و کمونیسم در جوامع خاورمیانه بود.

اما نه ظهور شریعتی و بازرگان، نه بیعت آل احمد به خمینی و بازگشتش به اسلام ("خسی در میقات") و نه روی کار آمدن جمهوری اسلامی، هیچیک نشانه احیای اسلام در برابر ایدئولوژیهای مدرن غرب نبود. برعکس، این شکست پروژه های اقتصادی و سیاسی غرب و بن بست رژیمهای متکی به ناسیونالیسم مدرن در خاورمیانه و ناتوانی شان از ارائه مدل رشد اقتصادی و توسعه سیاسی پابرجا برای اداره این جوامع بود که به رشد جنبش اسلام سیاسی و از این طریق به احیای این ایدئولوژی قرون وسطائی اسلام در شکل و شمایل امروزی آن، امکان بخشید.

دنیا، جامعه بشری و تاریخ هیچگاه صحنه جنگ مکاتب و مذاهب و فرقه های دینی و جریانات فکری نبوده اند و امروز هم نیستند. آنچه در تاریخ جوامع طبقاتی جریان داشته و در جامعه امروز هم (که حاصل این تاریخ است)، جریان دارد، مبارزه طبقاتی است که در شکل و شمایل جدال جنبشهای اجتماعی و سیاسی کنکرت، در هر مقطع رویاروی هم قرار میگیرند. جنگ و جدال امروز جنبش اسلام سیاسی و در راس آن رژیم اسلامی ایران، با تمدن غرب و رقابت قدرت آن با دولتهای غربی که خود سرچشمه و سرجنبان همه نیروهای ارتجاعی معاصر هستند، یک جدال زمینی بر سر میزان سهم بردن از انباشت ثروت جهانی حاصل از استثمار جهانی طبقه کارگر است که به دلایل بسیار روشنی آمده اند و روکش ایدئولوژیک مذهبی بر روی آن کشیده اند.

در حقیقت از سالها پیش، و تا امروز، دقیقا و مشخصا بخاطر رسوائی و بن بست مدل اسلامی حاکمیت و کارنامه کشتار و جنایت آن بوده است که جناحی از همین جنبش اسلامی از سروش و بنی صدر و ... در تلاش حفظ آبروی اسلامشان بر آمده اند. و این درست در تقابل با عروج یک جنبش مردمی علیه حاکمیت اسلامی است که علاوه بر سرنگونی استبداد سیاسی اسلامی، اتمام پروسه ناتمام نقد مذهب و فراتر از آن اسلامزدائی را هم در دستور دارد. کاراکتر انقلاب آتی ایران ضرورتا ضداسلامی است چراکه استبداد اسلامی بعنوان یک شکل سیاسی حکومتی و اسلام بعنوان ایدئولوژی توجیه کننده آن در طول سه دهه گذشته چنان به هم تنیده شده اند که سقوط استبداد سیاسی سقوط همزاد ایدئولوژیکش را هم به همراه خواهد داشت. این آن وحشتی است که طیف وسیعی از بورژوازی را از بوش و بلر تا تحصیلکردگان مذهبی نظیر بنی صدر را شدیدا نگران کرده و به تکاپو انداخته است.

در جریان انقلاب ٥٧ با اینکه شاه به خود "شاهنشاه اسلام پناه" لقب داده بود اما چون رژیم حاکم در کلیت آن مذهبی نبود، بلکه رژیمی متکی به ناسیونالیسم عظمت طلب ایرانی با جهتگیری شبه مدرن و طرفدار غرب بود، انقلاب نه فقط کاراکتر ضدمذهبی نداشت بلکه در غیاب یک آلترناتیو روشن و نیرومند سوسیالیستی، حتی زیر تاثیر ارتجاع مذهبی اپوزیسیون قرار گرفت. این واقعیت به ارتجاع اسلامی و در راس آن خمینی امکان داد که سوار انقلابی که علیه رژیم شاه براه افتاده بود شود و مهر ایدئولوژی خود را بر آن بزند. در بحران انقلابی کنونی ایران، اسلام، اعم از سنتی مصباح یزدی و خامنه ای و احمدی نژاد یا "میانه رو و وسط" بنی صدر و سروش و شرکاء، همه یکدست آماج نفرت مردم و مبارزه سرنگونی خواهانه آنان است.در این هیروویر بنی صدر و امثال او در صددند که اسلام را از سقوط همزمان با سقوط جمهوری اسلامی مصمون نگاه دارند. این تلاش ارتجاعی "روشنفکران دینی"، با توجه به شرایط واقعی جامعه ایران محکوم به شکست است. همچنانکه هر تلاشی برای نجات رژیم اسلامی از سقوط هم محکوم به شکست است. این سقوط و انحطاط دین نیست که باعث سقوط حکومت "دین پناه" میشود، برعکس بحران و نهایتا سقوط حکومت، بحران و افول دین مورد حمایت و بهره برداری اش را در پی میآورد.

گرایش به اسلامزدائی یک گرایش اجتماعی نیرومند در ایران امروز است که حاصل آرایش سیاسی و ایدئولوژیک هیات حاکمه و صفبندی مردم و بویژه نسل جوان در برابر آن است. در چنین تلاطم انقلابی ای که ریشه در واقعیات اقتصادی و سیاسی و اجتماعی جامعه امروز ایران و نیز شرایط جهانی معاصر دارد، تلاش بنی صدر و دیگر فعالان جناح "لیبرال" اسلام سیاسی برای راه انداختن گاری شکسته "روشنفکری دینی" به جایی نخواهد رسید. در چشم انداز و روند سرنگونی جمهوری اسلامی و سقوط اسلام از قدرت، از هم اکنون میتوان دید که کلاه "روشنفکران دینی" این جنبش، در پس معرکه افتاده است.

در پایان این نوشته جا دارد به تاریخ جانفشانی شخصی آقای بنی صدر، این شوالیه شکست خورده اسلام، در دوران ریاست جمهوری اش در رژیم اسلامی، در راه خدمت به اسلام سنتی مورد نقد امروزش هم اشاره کوتاهی بشود: کسی که در ابتدای روی کار آمدن جمهوری اسلامی، با آوردن این دلیل "علمی" که "تشعشع الکتریکی موی زن باعث تحریک جنسی مرد میشود"، و بنابراین تحمیل حجاب اسلامی بر زنان (برای جلوگیری از تحریک جنسی مردها) ضروری است، امروز مدعی مخالفت با اسلام سنتی در "تعیین تکالیف در باب پوشش زنان" است! کسی که لشکرکشی جمهوری اسلامی برای سرکوب کردستان انقلابی را فرماندهی کرد و به ارتش و سپاه و بسیج فرمان داد که تا مردم آزادیخواه را سرکوب نکنند حق ندارند "بند پوتین"هایشان را درآورند، امروز مدعی بازگرداندن "بیان آزادی" دین است! کسی که در رده مافوق عبدالکریم سروش (که او هم در این سالها "روشنفکر دینی" از آب در آمده است) دانشگاه را با سرنیزه خونین اسلام سرکوب کرد، امروز مدعی است که اسلام و قرآن مخالف خشونت است، چنین کسی با دفاع از روشنفکری دینی تنها میتواند اثبات کند که کار سخنگویان و قلمزنان این عرصه از شریعتی و بازرگان تا سروش و امثال آنها چیزی جز تلاش بیهوده برای توجیه خشونت و ارتجاع و تاریک اندیشی دینی نیست. "روشنفکری دینی" بالاتر از یک تناقض منطقی و بیانی، یک تناقض تاریخی است و محکوم به رفتن است چون با حریفان اجتماعی و فکری نیرومندی روبروست که از عهده شان بر نمیآید.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 18:0  توسط فاتح شیخ   | 

با رهبران حزب

جوانان حکمتيست: برخی اینطور طرفدار حمله امریکا به ایران هستند به این دلیل که می گویند ”حمله نظامی به ایران بالاخره جمهوری اسلامی را می اندازد و آن موقع فضای بازتری برای فعالیت سیاسی و بیان مطالباتمان آماده می شود“. با توجه به اینکه این تحلیل یک گرایش در میان جوانان است، ابتدائا توضیح دهید که ریشه چنین برداشتی در چیست؟ چقدر واقعی است؟ و پاسخ شما چیست؟
فاتح شیخ: اجازه بدهید اول دو جزء (مقدمه و نتیجه) ”تحلیل“ را نگاه کنیم و بسنجیم، بعد راجع به ریشه اش و درجه واقعی بودن و نبودنش صحبت کنیم.

     

     ١- اینکه گویا بالاخره حمله نظامی به ایران جمهوری اسلامی را می اندازد، جای سوال جدی است. ممکن است بیندازد. ممکن هم هست نیندازد که هیچ به عمرش هم اضافه کند. واقع بینانه اگر نگاه کنید آمریکا و متحدانش امکان حمله نظامی گسترده آنطور که به عراق کردند را ندارند. امروز با قبل از جنگ عراق خیلی چیزها در دنیا و منطقه فرق کرده. تناسب نیرو بین آمریکا و جمهوری اسلامی در منطقه عوض شده (بشدت به زیان آمریکا). آمریکا دستش در این زمینه خیلی کمتر از فرضا سه سال قبل باز است. احتمال حمله نظامی موضعی یا موردی بطور واقعی بیشتر است ولی این هم، توسط آمریکا یا اسرائیل، جمهوری اسلامی را نمیاندازد به عمرش اضافه میکند. نظر من از اولین تهدید نظامی بوش در سال  ٢٠٠٢ یعنی از یکسال قبل از جنگ عراق، این بوده و بعد از جنگ عراق و امروز با قطعیت بیشتر این را میگویم. ولی حالا بیاییم امکان دیگر را بسنجیم. حتی اگر حمله نظامی جمهوری اسلامی را هم بیندازد سوال جدی اینست که آیا بعدش اوضاع به نفع مردم خواهد بود؟
     ٢- جواب طرفدار حمله نظامی مثبت است. جواب من منفی است. او میگوید: ”آن موقع فضای بازتری برای فعالیت سیاسی و بیان مطالباتمان آماده می شود“. من میگویم با توجه به آرایش سیاسی امروز ایران، یعنی نیروها و احزاب و کاراکترهای سیاسی داخل حکومت و در اپوزیسیون، اگر جمهوری اسلامی با قیام مردم نیفتد و بلافاصله مردم متحد و قدرتمند اوضاع را در دست نگیرند، بعد از سقوط جمهوری اسلامی با حمله نظامی آمریکا، اوضاع میتواند برای مردم به مراتب بدتر از حالا باشد. هزار جور جانور باقیمانده از جمهوری اسلامی به اضافه انواع گانگسترهای جان گرفته از حمله نظامی آمریکا میریزند فضا را جهنم رواندا و عراق میکنند. حتی اینکه بخشهایی از مردم محتاطند که بریزند و جمهوری اسلامی را بیندازند بخاطر اینست که از آینده مطمئن نیستند، نگرانند. چون هنوز قدرتی که از خود مردم و مدافع منافع مردم باشد و آنقدر نیرومند که بتواند از عهده چنان اوضاعی برآید را در صحنه نمیبینند. پروژه ”گارد آزادی“ ما برای جواب دادن به این واقعیت است. مخالفت قاطع با حمله نظامی آمریکا و تلاش با تمام قوا برای ایستادن در برابر آن و مانع شدنش یا کسب قدرت خنثا کردن اثراتش اگر صورت گرفت، این هم جواب ما به همین واقعیات است. عراق نمایشگاه خونین این تجربه در جلو چشم همه ماست. بدون توهم به چشم واقعیت عراق باید نگاه کرد و جلو تکرار آن در ایران را باید گرفت.
     ۳- ریشه این برداشت به نظرم احساس ناتوانی، بیقدرتی، استیصال، یاس از توان خود برای انداختن جمهوری اسلامی است که بطور واقعی بین بخشهایی از مردم وجود دارد. توپخانه تبلیغی آمریکا و غرب و دارودسته های فدرالیست چی و قومپرست که در آرزوی حمله نظامی آمریکا آب از لب و لوچه شان میریزد هم این یاس را دامن میزنند تا توهم به رهایی بخشی آمریکا را باد بزنند. از طرف دیگر هارت و پورت جمهوری اسلامی و رفتنش پای ماجراجوئی اتمی و غیره هم به سهم خودش این ترس و یاس را تقویت میکند.
     ٤- چقدر واقعی است؟ و پاسخ ما چیست؟ به نظرم به درجه ای واقعی است. واقعی اگر به همین حال بگذاریش و غیرواقعی میشود اگر به آن جواب واقعی بدهی. جواب درست اینست: آن کسی که نگران بیقدرتی مردم است باید فعالانه برود دنبال باقدرت کردن مردم. باید راهش را پیدا کند، جلوی پای مردم بگذارد، مردم را با توضیح صمیمانه و صبورانه و روشن به فهم و درک آن برساند و بلافاصله نیروی مردم آگاه و آماده را برای عملی کردن آن سازمان دهد. راه حل مشخص ما ”گارد آزادی“ است. برای اینکه مردم نیرومند شوند، بتوانند در تحولات سیاسی نقش داشته باشند و از منافع خودشان در برابر این خطرات واقعی دفاع کنند، به نظر من بهترین راه اینست که به سیاست های روشن حکمتیستها توجه کنند، سعی کنند آنها را درک کنند و عملی کنند، این سیاست های روشن برای آنهاست و در اختیار آنها هست؛ چه در برابر بحران اتمی، چه در ارتباط با سرنگونی جمهوری اسلامی (”منشور سرنگونی“) و چه مخصوصا در مورد ساختن ”گارد آزادی“ در محل زندگی و کار و تحصیل و هر جا که هستند. خطر کاملا جدی است. دیر جنبیدن بزرگترین اشتباه است. باید سریع کاری کرد که قدرتمند شویم و احساس قدرت، و اعتماد به خود جای احساس ناتوانی را بگیرد.   


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 21:51  توسط فاتح شیخ   |